تبليغاتX
س م حسینی

س م حسینی

علوم سیاسی

تنها و رها

پریشب اولین شبی بود که در خانه جدید تنها خوابیدم. برنامه ای که همواره دوست داشتم اجرا کردم. برنامه ای کهن که توسط نسل جدید به فراموشی سپرده شده است. سر شب و همین که هوا تاریک شد خوابیدم و صبح زود بیدار شدم. پیش از روشن شدن هوا. دوست دارم شبها کاملا در خواب باشم و روزها کاملا بیدار. در این زندگی وجود تلویزیون و تعداد زیادی لامپ کاملا بی مصرف و بی معنی است.

شب که خوابیدم همه کارهایم را کرده بودم. حتی با همه کسانی که دوروبرم بودند سنگ هام را واکنده بودم. حتی با خانواده. کاملا تنها و رها شده، همانند بارها در گذشته خواستم زندگی ام را از نو شروع کنم. از صفر صفر. ولی اینبار فارغ از هر بچگی و با حس بزرگ شدن و تجربه داشتن، می خواهم خودم باشم، نه آنچه دیگران می پسندند.

همیشه حرف های آدم ها را باور می کنم و همیشه می بینم حرف آدم ها با آنچه انجام می دهند خیلی خیلی خیلی فرق می کند. و همواره از خود می پرسم: یا ایها الذین امنوا، لِمَ تقولوا ما لا تفعلون؟؟ چرا؟

و بعد از خود می پرسم؟ من هم اینطورم؟ اگر باشم آدم خیلی آزارنده ای هستم.

امروز آخرین نفر از حلقه دوستانم از تز دکتری اش دفاع کرد. همه دوستان در شرایط پر استرسی دفاع کردند. همه دوستان عکس های زیادی از دفاعشان گرفتند. همه دوستان هدیه های زیادی دریافت کردند. همه دوستان خانواده و دوستان زیادی داشتند که جلسه دفاعشان را پر کنند از دوستداران و از استادانشان تشکر کنند و پدر و مادرشان به آنها کادو بدهند. و من تعداد زیادی دوست دروغگو داشتم که ساده دلانه باور کرده بودم دوستدارم هستند. کسانی که از هیچوقت با من نبودند. حتی در جلسه دفاعم. و در اسباب کشی ام. و در تنهایی شب اول. و در صبح اولی که بیدار شدم. و در انتظارهای پر استرسی که در مطب پزشکان داشتم و دارم. و هنگامی که استاد مشاورم ناباورانه همه شخصیت علمی و دانش مرا هیچ کرد. و هنگامی که او داشت از دانشگاه اخراجم می کرد. و در بیماری ها پس از آن..

و هنگامی که روی فرصت مطالعاتی ام خط کشیدم و پشت در بیمارستان قلب تهران منتظر پاسخ پزشک پدرم بودم و پشت در بیمارستان برادرم، حتی خانواده هم حالی از من نپرسید. آیا باید تنفر در خود بپرورم؟ چگونه نپرورم؟! اما تنفر با گوهر وچودم سازگار نیست. من اهل فرارم. از این گستره باید بگریزم.

امروز که دفاع آخرین دوست بود، تنها از دوست (؟) م گله کردم که کاش یکی تان سر جلسه دفاع من بودید.. و پریروز اولین صبح را نماز خواندم، بعد کتاب کار آفرینی "سلطان حسین فتاحی" مدیر کارخانه های "امرسان" را خواندم و تصمیم گرفتم کارآفرین یا تصمیم ساز بشوم تا به آدمها خیلی نزدیک نشوم چون مرا با دروغ هایشان و ناعهدی هایشان می آزارند ولی اینطوری آدم های زیادی را می توانم از آزرده شدن نجات دهم. آزارده شدن خیلی سخت است. آدم را افسرده می کند. افسرگی چیز خوبی نیست. آدم را بیمار می کند. بیماری خوب نیست چون دکترها آدم های خوبی نیستند. کار زیاد باعث می شود افسردگی ات را فراموش کنی و شاید مانند استیو جابز پیش از آنکه فرصت کنی پیش دکتر بروی بمیری.

حال که تنها هستم تا می توانم خدا را شکر می گذارم: لنگ لنگان قدمی برمی داشت...هر قدم دانه شکری می کاشت (به قول مرحوم سعدی). و بازهم خدا را شکر می کنم. و ناامیدی و ترس را می سپارم به باد، زیرا اینها توشه های شیطان هستند که در دل زخم خوردگان می کارد. هر لحظه "خداچی" را یاد می کنم. و به یاد سخن بودا که خدا را و حقیقت را در غم می جست باز خدا را سپاس که اندوه را به من ارزانی داشت تا حقیقت را و داغ دل اندوهگینان را و خود او را در آن بازیابم. چه کسی می گوید ما به دنیا آمدیم تا شادباشیم و لذت ببریم؟ چه رسیدن های پر و پیمانی که در اندوه و از دست دادن (حرمان) است.. و باز خدای را سپاس که یک شب دیگر دارم  روزی پس از آن و خدایی که حتی سر جلسه دفاعم آمده بود بدون اینکه قول بدهد. توی مطب دکتر هم بود و باز هم گفت چقدر به خودت قول دادی انرژی برای دوستت نگذاری؟ چرا باز فریفته می شوی؟

هرچند اکنون برخی شبها بوده که احساس کردم گویی به ته این خدای فعلی رسیدم ولی خدایم گفت باید به سفر بروی و پیری/مرشدی بیابی که ابعاد بیشتری از خدا را برایت بازگشاید. امیدوار بودم او هم راهی پیش رویم بگذارد که همیشه گذاشته است ولی بعضی وقتها یکهو ولم کرده. خیلی وقتها در واقع. اما خود بودنش خیلیییی است. نمی دانم چند بار دیگر به من فرصت خواهد داد همه چیز را از صفر شروع کنم. از نو. و آیا باز تنها و رها آغاز خواهم کرد؟ به هر حال، الحمد لله رب العالمین، که سخنی بیش از این خیلی بیشتر از قد و قامت مان و کلاس کاری مان است :-)


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 17:11  توسط س م حسینی  | 

نگاره

روی به محراب نهادن چه سود        دل به بخارا و بتان تراز*

ایزد ما وسوسه عاشقی                از تو پذیرد، نپذیرد نماز

                                                 رودکی سمرقندی


* بخارا و تراز شهرهایی در ازبکستان کنونی هستند. بخارا شهری باستانی و اصالتا تاجیک نشین ولی چند قومیتی و چند ملیتی است به طوری که اکنون جمعیت ازبک ها در این شهر بین 40 تا 60 درصد ذکر می شود. در ادبیات بومی «بخارای شریف» نامیده می شود چرا که بسیاری از مراکز علمی و دینی از جمله «جامع البخارا» در این شهر قرار داشته و دارند. مدرسه بخارا معروف به جامع البخارا به همراه یک مدرسه دیگر، تنها مدرسه محلی همه مناطق مسلمان نشین شوروی بود که در دوران کمونیست ها تعطیل نشد و مفتیان و علمای دینی از این مدسه فارغ التحصیل می شدند. اکنون مدیر آن، پیر طریقت نقشبندیه در آسیای مرکزی و کل منطقه است.

تراز در جنوب ازبکستان و نزدیک شهر ترمذ قرار دارد و هر دو به خاطر نزدیکی به افغانستان در طول تاریخ زیر تاثیر فرهنگ پارسی و زبان آن قرار داشتند. این شهر در مسیر سمرقند به عنوان شهری با فرهنگ پارسی در ازبکستان است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 7:15  توسط س م حسینی  | 

خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش؛ ای درج محبت به همان مهر و نشان باش

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
زان باده که در میکده عشق فروشند ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش
دلدار که گفتا به توام دل نگران است گو می‌رسم اینک به سلامت نگران باش
خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش ای درج محبت به همان مهر و نشان باش
تا بر دلش از غصه غباری ننشیند ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش
حافظ که هوس می‌کندش جام جهان بین گو در نظر آصف جمشید مکان باش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 21:30  توسط س م حسینی  | 

تــوت کـال

توت کالی هستم
   بر درختی فرتوت
      باد را با تن من کاری نيست ...
         حسرت روز رسيدن دارم
            در وجودم از دير
               عافيت کرده رسوب
                  از حضيض اين اوج
                     تا بلندای سقوط
                        هوس رخت کشيدن دارم ...
 بر درختان ديگر
   توت‌های شيرين
      چه غرورآميزند ...
         باد تا می گذرد از برشان
            عاشقانه به زمين می ‌ريزند
                  مرگشان حاصل سنگينی و شيرين شدن است ...
 بر درختی فرتوت
   توت کالی هستم .
        از گزند همه آفاق مصون !
             پشه‌ها دور و برم می لولند
                 بودنم رنگ تجاهل دارد ...
                    خوب می ‌دانم ، ليک
                       با همه تلخی خود
            عاقبت ، طعمه ی شيرين کلاغان هستم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 18:57  توسط س م حسینی  | 

همه چیز را همگان دانند

قدرت از آن ترکان است، کشورداری از آن ایرانیان و ریاست دینی از آن اعراب.

(روایتی کهن که اصل آن چنین است: الدوله عند الترک، الادب عندالفرس و الدین عند العرب. به نقل از ریچارد فرای. بخارا دستاورد قرون وسطی. ص 157)

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 21:54  توسط س م حسینی  | 

اندوه

غمت بر نهانخانه دل نشیند          به نازی که لیلی بر محمل نشیند

بودا می گفت: غم بازگوگر حقیقت است. او در جستجوی حقیقت همه داشته های زندگی را رها کرد و پس از سال ها آنچه یافت این بود که اندوه لپ و لباب زندگی است. خدایا از اینکه غرق اندوهمان کردی شاکریم. چه بسا بزرگ ترین نعمت هایت را ارزانی مان داشتی:  «چه بسا چیزهایی که مشتقانه در جستجوی آنید و به زیان شما است و چیزهایی که از آن با تنفر روی برمی گردانید ولی به صلاح شما است» (قران کریم).

برخی فرقه های بودایی به جستجوی غم و رنج و زندگی اندهبار می روند ولی اسلام غم ستیز و شادی خواه است. ما نیز نهایت شکر را در غمهایمان خواهیم کرد (الحمدلله) و در جستجوی شادی های خدایگانی برخواهیم آمد (الله اکبر).

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 13:53  توسط س م حسینی  | 

یاری..یاران

ما ز ياران چشم ياري داشتيم              خود غلط بود آنچه مي‌پنداشتيم
تا درخت دوستي كي بر دهد                حاليا رفتيم و تخمي كاشتيم
نكته‌ها رفت و شكايت كس نكرد            جانب حرمت فرو نگذاشتيم
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 11:52  توسط س م حسینی  | 

آرزو

گفتی که بیش مرنجان مرا برو           آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 23:59  توسط س م حسینی  | 

وقت سخت روزگار..

وقت سخت روزگار، ناچار باید با خرد زیست که بس دشوار است، و به امید روزهایی نشست که دست خرد از زمانه کوتاه است و احساس می تازد و زیستن را آسان معنا می کند نه آنچنان که منطق می پیچاندش بلکه جنان که دل می رهایاندش..

اگر چه باده فرح بخش و باد گل​بیز است
به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است
صراحی ای و حریفی گرت به چنگ افتد
به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است
در آستین مرقع پیاله پنهان کن
که همچو چشم صراحی زمانه خون​ریز است
به آب دیده بشوییم خرقه​ها از می
که موسم ورع و روزگار پرهیز است
مجوی عیش خوش از دور باژگون سپهر
که صاف این سر خم جمله دردی آمیز است
سپهر برشده پرویزنیست خون افشان
که ریزه​اش سر کسری و تاج پرویز است
عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ
بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 1:43  توسط س م حسینی  | 

حضرت مولانا

خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

"حضرت مولانا"

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 1:15  توسط س م حسینی  |